( ساعت ۸:۳۰ صبح ) :
ـ محسن ........محسن ......... پاشو ......... پاشو دیرت شد ..............
ـ اَه بذار بخوابم .
ـ نمی خوای بری مدرسه ؟ مگه امتحان نداری ؟
ـ مدرسه ؟ ..... امتحان ؟ ........ وای دیرم شد !!!!
ـ امتحانت ساعت ۸:۱۵ شروع شده !
با خونسردی به طرف توالت می رود و پس از ۱۰ دقیقه بیرون می آید .
( ساعت ۸:۴۵ ) : محسن جلوی آینه به آرامی در حال درست کردن موهایش است :
ـ اَه ..... چه چسب موی بی خودی ..... خراب شد .... به درک همین طور میرم .
( ساعت ۹:۰۰ ) : مدیر محسن را در حالی که با عجله وارد مدرسه می شود می بیند :
ـ چرا الان اومدی ؟
ـ آقا خواب موندیم . میشه امتحان بدیم ؟!
ـ نه ! برو شهریور بیا . ( با لهجه ی پیر مرد چارخونه )
ـ آقا حالا نمیشه یه کاریش کنین ؟!
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
ـ آقا هر چی بخوای پول میدم . آقا ...........( بـــــــــوق!!!! )
ـ همون که گفتم برو شهریور بیا .
ـ محسن زیر لب : ( گور پدرت میرم همون شهریور میام )
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
ـ محسن در حالی که از ناراحتی سر به زیر انداخته به سمت درب مدرسه می رود . می چرخد و نگاهی حصرت بار به مدرسه می اندازد .
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
محسن از مدرسه خارج می شود و صدای مدیر همچنان می آید :
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
محسن از مدرسه دور می شود .
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
محسن به سر خیابان می رسد .
- پسر جون ....... بیا...... بیا.......
محسن خوشحال می شود و به سمت مدرسه می دود .
مدیر با لبخندی میگوید :
ـ همون که گفتم بیا .......
محسن خوشحال در حال خروج از مدرسه پس از امتحان :
ـ آقا خیلی ممنون !
- همون که گفتم برو شهریور بیا ......نه نه ! ....... همون که گفتم بیا ......
سلام !
این داستان واقعیت داشت . البته طبیعیه که کمی ( !!!!!!! ) تغییرش دادم . سعی می کنم از این به بعد مطالب واقعی و خاطرات خودم و بچه ها رو بزنم .فکر کنم جالب باشه نه !؟ این آقا محسن یکی از دوستامه البته تو مدرسه ی من نیس . اگه بیشتر سر بزنین ما هم زود آپ می کنیم !
موفق باشید . بای .
(مدیر : همونکه گفتم نظر یادت نره ! )
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 17:14 توسط yosef |