( ساعت ۸:۳۰ صبح ) :
ـ محسن ........محسن ......... پاشو ......... پاشو دیرت شد ..............
ـ اَه بذار بخوابم .
ـ نمی خوای بری مدرسه ؟ مگه امتحان نداری ؟
ـ مدرسه ؟ ..... امتحان ؟ ........ وای دیرم شد !!!!
ـ امتحانت ساعت ۸:۱۵ شروع شده !
با خونسردی به طرف توالت می رود و پس از ۱۰ دقیقه بیرون می آید .
( ساعت ۸:۴۵ ) : محسن جلوی آینه به آرامی در حال درست کردن موهایش است :
ـ اَه ..... چه چسب موی بی خودی ..... خراب شد .... به درک همین طور میرم .
( ساعت ۹:۰۰ ) : مدیر محسن را در حالی که با عجله وارد مدرسه می شود می بیند :
ـ چرا الان اومدی ؟
ـ آقا خواب موندیم . میشه امتحان بدیم ؟!
ـ نه ! برو شهریور بیا . ( با لهجه ی پیر مرد چارخونه )
ـ آقا حالا نمیشه یه کاریش کنین ؟!
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
ـ آقا هر چی بخوای پول میدم . آقا ...........( بـــــــــوق!!!! )
ـ همون که گفتم برو شهریور بیا .
ـ محسن زیر لب : ( گور پدرت میرم همون شهریور میام )
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
ـ محسن در حالی که از ناراحتی سر به زیر انداخته به سمت درب مدرسه می رود . می چرخد و نگاهی حصرت بار به مدرسه می اندازد .
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
محسن از مدرسه خارج می شود و صدای مدیر همچنان می آید :
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
محسن از مدرسه دور می شود .
- همون که گفتم برو شهریور بیا .
محسن به سر خیابان می رسد .
- پسر جون ....... بیا...... بیا.......
محسن خوشحال می شود و به سمت مدرسه می دود .
مدیر با لبخندی میگوید :
ـ همون که گفتم بیا .......
محسن خوشحال در حال خروج از مدرسه پس از امتحان :
ـ آقا خیلی ممنون !
- همون که گفتم برو شهریور بیا ......نه نه ! ....... همون که گفتم بیا ......
سلام !
این داستان واقعیت داشت . البته طبیعیه که کمی ( !!!!!!! ) تغییرش دادم . سعی می کنم از این به بعد مطالب واقعی و خاطرات خودم و بچه ها رو بزنم .فکر کنم جالب باشه نه !؟ این آقا محسن یکی از دوستامه البته تو مدرسه ی من نیس . اگه بیشتر سر بزنین ما هم زود آپ می کنیم !
موفق باشید . بای .
(مدیر : همونکه گفتم نظر یادت نره ! )
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 17:14 توسط yosef |
يه دختر بايد خصوصياته زير رو داشته باشه(اگه يه دونه از اينارم نداشت بايد بيخيال بشه!)
۱-بسيار بسيار زيبا باشه(یه چیزی تو مایه هایه کرگدن آفریقائی!)چون از این خوشگل تر تو دخترا پیدا نمیشه! ۲-بسیار بسیار حجاب داشته باشه(حداقل یه چیزی پاش باشه! ۳-بسیار بسیار کار کن باشه! (مثه ...چه میدونم ...مثه احمدی نژاد! ) ۴-بسیا بسیار باهوش و زرنگ باشه ۵-بسيار بسيار اصیل و با اصل و نسب و نجيب باشه (مثه اسب،فقط شيهه نكشه ۶-بسیار بسیار خوشتیپ باشه!(واقعا از این تیپایه مزخرفی که میزنین خجالت نمیکشن؟؟منظورم از رنگه ،من با لباس پوشیدنتون مشكلي ندارم ۷-بسیار بسیار حرف گوش کن باشه(مثلا بهش میگی از تو پیاده رو برو،نره مثه گاو سرشو بندازه پایین از لجتم که شده وسط خیابون لی لی بره! ۱۴-فقط مطالب من رو بخونه ! نه این مطالب چرت وحید !( آخ ! آخ! وحید غلط کردم ! باشه اینو پس میگریم!) ( برو بابا کی پس میگیره!!!) من (یوسف) این مطلب رو ننوشتم!(!!!!)
)اینا واسه خندست،قيافتو مثه ميمون نكن!
(خب که چی! یعنی از این باحجاب تر پیدا میشه؟؟
)
(حداقل ۲+۲ رو بدونه که چند میشه ، يا چه ميدونم حداقل چهار عمل اصلي و بلد باشه
)
)
)روسری سبز با مانتو صورتی ،كفشه تاناكورايه بنفش!
البته همش تاناکوراست
فقط یکی یا دو نفر تویه شما دخترا تیپشون درسته که اونام برو بکسه بالا شهرن!گروه خونیشون به ما نمیخوره!
)
۸- آدم باشه(!!!!) می دونم سخته ! ولی سعی کنه حداقل یه خورده شبیه آدم باشه ( مثل میمون !دیدی چقدر شبیه آدمه !؟ نه!؟ ندیدی!؟ خب برو خودت رو تو آینه نگاه کن)![]()
۹-عاشق هیچ کس به جز من( و یه ۲۰۰- ۳۰۰ نفر دیگه ) نباشه !!!!!![]()
۱۰- وقتی حرف میزنه با ادب باشه ( حد اقل به خودش دیگه فحش نده ! و نگه .........)![]()
۱۱-بی اجازه ی بابا و مامان زیاد بیرون نمونه!(مثلا یه چند شب ! البته بعد از اون دیگه باباش خونه راهش نمیده ! آخه یه چیزایی شنیده..........
)
۱۲-با پسر دوست نشه! ( والا زمانه ما این چیزا که نبود ! حالا هر دختر یه ۵.۶ تا دوست پسر و .......)![]()
۱۳-تو وبلاگ هیچ پسری نره و با هیچ پسری نچته ! (احتمالا الان همتون از وبلاگ ما رفتین پس من دیگه برای کی بنویسم؟
! نـــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــــد!!!!)
۱۵-...................![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:21 توسط yosef |
افتخارات خویش گویم برو حال کن
تو گر دیدی مثالش بر سرم فریاد کن
تا حالا تو کل عمرت شعر چرت تر از این شنیده بودی؟! خب منم نشنیدم !!!( به جز شعرای وحید )
سعی می کنم اونایی که خیلی افتخارند رو بگم:
افتخار اول: بچه ی آخر خانواده و ناز دردونه ی بابا . ماما.
افتخار دوم: اول دبستان که می رفتم فقط یه روز مادرم رسوندم ! از اون به بعد دیگه خودم می رفتم مدرسه!!!![]()
![]()
افتخار سوم : مثل بعضیا (وح...) تا حالا تجدید نیاوردم!
افتخار چهارم : به خاطر گرفتن نمره ی ۲۰تو دیکته سنگین ترین کشیده ی کل عمرم رو خوردم!!!
افتخار پنجم :انضباتم همیشه۲۰ بوده . با اینکه همیشه کلاس رو به طرق مختلف به هم می ریختم! به قول معلم اجتماعی سال پیش که می خواست نمره ی انضباط بده : تو یه آب زیر کاهی هستی ! فضولی ولی خودت رو ساکت نشون میدی!!!
افتخار ششم : موهام رو تا حالا تا شونه هام بلند تر نذاشتم!!!!
افتخار هفتم : تا حالا از هیچ کس امضا نگرفتم و مثل بعضیا عقده ی امضا گرفتن ندارم!
افتخار هشتم : تا حالا عاشق هیچ دختری نشدم (!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) و به هیچ دختری تو خیابون متلک نزدم ( این یکی رو فکر کنم راست بگم ).
افتخار نهم : تو ماه آذر به دنیا اومدم و عاشق آذرم (نه !نه! منظورم ماه آذر بود فکرای بد نکن!)
افتخار دهم : متاسفانه. متاسفانه. متاسفانه بهترین دوست من این وحید دماغ شکستست!!!
افتخار یازدهم : تنها کسیم که تونسته بیش از یک دقیقه این وحید رو تحمل کنه و البته فراریش بده!![]()
افتخار دوازدهم : اگه بخوام کاری کنم عمدتاً کسی نمی تونه جلوم رو بگیره!
افتخار سیزدهم : ۴ سالگی از ۱۲تا پله ی سیمانی با مغز افتادم و بعدش سرم محکم خورد توی کپسول گاز و توی اغما رفتم و باز هم زنده موندم!!! ( بابا سگ جون)
افتخار پانزدهم : این بهترین افتخارمه . اینکه بهترین دوستای دنیا یعنی شما رو دارم!![]()
![]()
![]()
![]()
آخیش ! راحت شدم ! بعد از یک ماه دوباره تونستم بنویسم! با این که اصلا حال نداشتم ولی چون یکی بهم گفت نوشتم!
دوستون دارم jozeph
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:27 توسط yosef |
اســــاتــیـــد کبـــیـــــر: حجة الوداع : معلمه عربی . هر وقت می خواد درباره ی درس یه مثال بگه از سفر های متعدد حجش برامون میگه. قد حدودا دو متر ( البته زرافه نسیت) . یه جوری خشک راه میره . هر وقت میاد کلاس من خندم میگیره. منم قبل از اومدنش تو کلاس مثلش وارد کلاس میشم و با بچه ها حسابی میخندیم.
دبیر جنگ : همون معلمه دفاعی . آدمه باحالیه یه آدم با نظم . مرتب . ولی زیادی از خودش تعریف میکنه خدا نکنه یه کار خیری انجام بده روز بعد کل مدرسه . کل آموزش و پرورش . جرج بوش. حتی مریخیا هم می فهمن که این کار خیری انجام داده. سر کلاس اینگاری اومده مخابرات .۲ساعت سر کلاسه سه ساعتشو با موبایل حرف میزنه!!! تو جنگ بوده و از کارایی که تو جنگ انجام داده میگه . استاد تیکه انداختن اونم تیکه های ......(صدای بوق). در کل آدم باحالیه.
سلطان ابروها : معلمه ادبیاته . اسمش سلطونه . ماشاالله قطر ابروها نزدیکه یه وجب !!! حتی از سیبیلاشم بلند تره . لهجه داره مثل چی . وقتی حرف میزنه من دیگه می پوکم از خنده و کل کلاس منو نگاه میکنه !!! به خاطر یه کلمه ۵/. نمره الکی الکی ازم پروند ! همیشه هم با یه کت راه راه میاد سر کلاس . یه طراحی ازش کشیدم تو کل کلاس لو رفت ! شانس آوردم خودش ندید چون نزدیکای کاریکاتور بود. شعرارم با یه آرمش و حالی میخونه که اینگار رفته تو حس . ما هم هر هر میخندیم !
قطب نما : معلم جغرافی میاد درس میده ولی بیشتر ور میزنه . هر جلسه می پرسه . به یکی از بچه ها هم که اسمش پوریا گیر سپیچی داده و همش یه شعر درباره ی پوریای ولی میخونه و میگه پوریا بیا ازت بپرسم !!! البته یه بار گفت میخوام از کسانی که تا حالا نپرسیدم بپرسم . نفر دوم پوریا بود که بد بخت ۱۴۵۲۳۶باره که ازش می پرسید! به جای اینکه بگه مثلا : چند سال پیش . میگه چند سال جلو تر و ما هی فکر می کنیم درباره ی آینده صحبت میکنه!
عشق الدین : معلم دینی . سر کلاس که داره درس میده فرت و قرت برای بچه ها ماچ میفرسته . بچه ها احتمال دادن که ....باز باشه !!!! ولی از اونجایی که فامیلامونه و من خوب میشناسمش میدونم که اهل این حرفا نیست . سر کلاس که میاد کلاه گیس میگذاره . آخه طاسه. نمی دونم چرا اکثر معلمای ما طاس تشریف دارن !؟ بچه ها هم وقتی از ذستش عصبانی میشن میگن شیطونه میگه برم کلاه گیسشو از سرش ور دارما !! یه بار یکی از بچه ها درباره ی حوریای بهشتی ازش پرسید اونم پس از توضیح دادن درباره ی زیبایی و چشما و پاها و دستا و لبا و .... که بچه ها حسابی حالی به حولی شده بودن رو به یکی از بچه ها کرد و گفت : فرهاد جان ..... شدی عزیزم؟!
استاد گنج : معلم
ببخشید . شیمییییی . اه...اه...اه... ذرسی که هیچ وقت دزست یادش نگرفتم . حتی نمره ی ریاضیه ترمم از شیمیم بیشتر شد ! فامیلش گنجیه (معروف به کرکس ). ولی بچه ها برای زیبا تر نشان دادن این نام (در اصل برای خنده ) اون رو استاد گنج صدا میکنن. منم هر وقت کاریکاتورش رو میکشم عکس یه صندوق گنج کنارش میکشم تا معلوم بشه که کیه!. ایشون هم طاس هستند!!!
چنگیز خان سوسول : معلم درس دوست داشتنیه ریاضیات (!!!). اسمش چنگیزه. چنگیزه زمانی (البته به چنگیز ثانیه هم معروفه ). معلم خوبیه . عالی درس میده. تا حالا هرچی امتحان کلاسی گرفته کل کلاس بیشتر صفر نگرفتن! این یکی از همه بیشتر طاسه!!. در اصلیتش علما اختلاف نظر دارن !!! بعضیا میگن تهرانیه بعضیا میگن شیرازی . ولی از لهجه ی سوسولیش معلومه کجاییه!!! همیشه هم بر ضد دخترا صحبت میکنه و تاکیید میکنه که پسرا از دخترا باهوشتر اند. البته دلایلش هم درسته!
قطب جنوب : معلم فیزیک .وقتی میاد سر کلاس . کلاس تبذیل به قطب جنوب میشه ! آخه خیلی آدمه سردیه. وقتی میاد سر کلاس آدم از زندگیش سیر میشه و دوست داره خوذشو زیر پای سلامات(یکی از بچه ها با وزتن ۱ تن ). مغازه ی لاستیک فروشی داره . یکی از بچه ها که فامیلاشون میشه می گفت یه روز دزدا میان میان تو مغازشو میگن هر چی پول داری رد کن بیاد اونم که تو اون لحظه میشد ازش زردچوبه استخراج کرد با کامل احترام و تشکر هر چی پول تو دخل . تو جیب. تو خونه . از مغازه ی جفتی .تو بانک و ... داره تقدیمه دزدا میکنه!!!!
Game Over : معلم ورزش. خودشو میگیره اینگاری استاد دانشگاه چمرانه!!! وقتی ما داریم بازی میکنیم اونم داره بازی میکنه . ما با توپ اون با موبایل . خوبه حالا بازیم بلد نیست . همشاین هواپیمای بد بخت رو میکوبه تو در و دیوار و هی Game Over میشه!!!
فیثاقورقورس : معلم هندسه . شاید بشه گفت بهترین معلممون . نه طاسه . نه پیره . نه سرده . نه هرکوفت و زهر مار دیگه ای . اون دفعه طراحیه یکی از بچه ها رو کشیدم (خداییش خیلی شبیهش بود) زرتی افتاد دست معلم و اون هم فهمید که من کاملا حواسم به درس بوده و اصلا طراحی یا کارای غیر درسیه دیگه ای انجام نمی دادم!!! بد بخت یه بار داستان فیثاغورس رو گفت از اون به بعد هر جلسه بچه ها ازش میخوتان که اون داستانو بگه (البته برای دررفتن از زیر بار درس).
English Teacher : معلم انگلیسی. فامیلش کیبیریه . این فامیل خیلی بهش میاد جون از لحاظ شکمی کبیره!! بجه ها ازش خوششون میاد چون نه اون با ما کار داره نه ما باهاش کار داریم!!! نه امتحان . نه درس میپرسه . نه دفتر میبینه .نه تحقیق می خواد. در کل معلم باحالیه.
آمار بین المملی! :معلم آمار . تنبیهاش عالیه . این قدرم سخته. یا میگه برو تخته رو. پاک کن یا میگه صنذلی رو از ائل کلاس ببر آخر کلاس. یه پروژه داده هر درس که میده میگه این درسم باید به پروژه اضافه کنید (فکر کنم تا آخر سال یه دویست . سیصد صفحه ای باید پروژه بیاریم!!!!) .پروژه ی انتخابی من درباره ی بچه های علافه وبلاگه!![]()
زبان ناکجا آبادی : معلم زبان مادری یعنی فارسی.یک آدم مزخرفیه. یک آدم مزخرفیه!!! که خدا داند و من و یه چند میلیارد نفر دیگه و بس. از اون معلم جقله های تازه به دوران رسیدس. همیشه هم تحقیق میده ( کار اکثر معلمامون ) و میگه ۲۵/. نمره داره . الان اگه دخترا بودن یه پونصد صفحه ای میاوردن ولی از اونجایی که پسرا مخشون کار میکنه و میبینن نمی ارزه و در اصل حال و حوصله این کارا رو ندارن هیچی براش نمیارن!!!
عید یا عزای مهرگان؟ : معلم پرورشی . فامیلش مهرگان . اسم یکی از اعیاد ایران باستان ولی در کلاس ما برعکس و همیشه عزاست. جون ۲۴ ساعته جنگ و دعوا داریم . اون هر جلسه تحقیق میده و ما هنوز اولی رو ندادیم ۲۰۰تا دیگه هم داده . سر هر تحقیق یک جر و بحثیه . هی اون یه چیز میگه هی ما یه چیز جواب میدیم . اونم درباره ی مسائل دینی . اگه می تونست از کلاس معلمای دیگه هم قرض میگرفت تا بحث کنه !!!!
این مطلب درباره ی دبیرستان یوسف اینا (خودم)
مطلب بعدی درباره ی هنرستان وحید اینا
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:45 توسط yosef |
در قسمت قبلی خواندیم :
عزرائیل همین طور که به طرف دربار شاه قدم بر میداشت همینطور از خدا و و حقوقشو یه مشت دیگه از این خزعبلات انتقاد میکرد . بعدش هم رسید و به طرف اتاق آخر راهروی طولانی دربار شاه حرکت کرد . شاه یک لحظه صدای پای اونو شنید و لی قبل از این که متوجه اوضاع بشه زرتی فهمید که مرده !!! ( برای سر در آوردن از چَم و خَم کار (!!) به قسمت اول مراجعه شود - توضیح مترجم !!! ) بعدش هم که خادمش اومد و جنازه ش رو برد پیش طبیب دربار ولی طبیب هم نتونست کاری بکنه و هیکل شاه رفت زیر خاک !!!
: عجب اتاق تاریکیست ! این کدامیک از اتاقهای دربار ماست که خود از وجودش غافل مانده ایم !؟ معلوم نیست این گوساله ها چگونه جرئت کرده اند ما را در این دخمه گذارده و روی پیکر ما خروار ها خاک بریزند ؟! پدر سوخته ها عجب لباس حقیری به ما پوشانده اند ! این جنازه نیز که ما را فیلم کرده ! معلوم نیست مرده ایم ، زنده ایم ؟! اصلا زنهایمان کجایند ؟ ما ۵۰۰ زن نگرفتیم که ما را شبها تنها بگذارند . (!!! - توضیح مترجم ! ) خیر سرمان ... خدایا ... اینان دگر چه هستند ...؟
ادامه ی داستان :
خدایا ... اینان دگر چه هستند ...؟ چه چهره های کریهی ! چه قد درازی حتی از برج مرکزیمان هم بلندتر هستند. اه ! اه ! اه! چه دماغ هایی از دماغ وزیرالوزراء که همیشه با دیدن دماغ شانپانزه مانندش خندمان میگرفت زشت تر است. ولی خدا وکیلی از تلخکمان نیر خنده دارترند. هه..هه..هه...
دهنتو ببند انقدر ورّاجی نکن! فقط به سوال هامون جواب بده!
بگو ببینم اسمت چیه؟!
نام خودتان چیست؟!
اسم من منکره و اینم نکیره !
اینقدر هم سوال نکن و فقط جواب مارو بده!
منکر :اسمت چیه؟!
من فتحعلی شاه قاجار پادشاه سرزمین پهناور ایرانم!
نکیر :اگه تو فتحعلی شاهی حتما منم کوروش کبیرم !!
فتحعلی شاه:مگر من با تو شوخی دارم رعیت فلک زده!!؟
منکر : رعیت خودتی یا دوست من درست صحبت کنا!!! تازه کجای ایران الان پهناوره!؟
فتحعلی شاه:تو مگر تا کنون گربه ای به این بزرگی دیده ای ای مفلوک؟!!
منکر :اگه الان گربه ست یه زمانی ببر بوده / به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده.
نکیر :هوی منکر اون سی دی منو برام بیار دیگه !یه ماهه که بردیش ! من از اون سی دی رپ خیلی خوشم میاد!
منکر : باشه بابا آروم تر!! میدونی که اگه به گوش خدا برسه تیکه بزرگمون نوک شاخامونه . چون گفتن فقط حق دارین سی دی مداحی اونم کریمی گوش کنین!
نکیر : باسه! ولی باید سی دی رو فردا برام بیاری ،چون می خوام بعدش بدم به عزرائیل ،اونم در به در دنبال این سی دی میگرده !
فتحعلی شاه:شما چه میگوئید!؟سی دی دیگر کیست !؟
نکیر : تو ساکت !! بگو ببینم جوونیت رو در چه راهی صرف کردی !؟
فتحعلی شاه:اولش من جوان خوبی بودم ٬اما امان از دوست ناباب ! ما را اغفال کردند که از آن کاخ بیرون بیا و برای خود از شهر دختری انتخاب کن ٬می گفتند دختران طهران زیبا و با وقار هستند . ما هم که از همه جا بی خبر با دوستان در کوچه و بازار گشت و گزاری کردیم . خدای من چه جیگرهایی یکی از دیگری فریبنده تر و بلاتر. دوستانمان به ما گفتند که یکی را انتخاب کنیم٬ ولی مگر میشد که میان آنان یکی را انتخاب کرد . سر انجام یکی از دختران بالا شهر طهران را انتخاب کردیم و به حرم سرایمان بردیم. پس از مدتی دیدیم که هوس دختر دیگری کرده ایم . باز درون شهر رفتیم و به دنبال زیبا ترین گشتیم آرام آرام کله مان داشت سوت می کشید تا اینکه بر اثر فشار نفس یکی را علی الحساب انتخاب کردیم تا بعد . پس از چند بار که ما این کار را کردیم ٬دیدیم که نمی شود هر بار یکی را انتخاب کنیم ٬پس تصمیم گرفتیم که روزانه با یکی ازدواج کنیم ٬که تا الان فکر میکنم حدودا ۵۰۰ عدد شده باشند. البته ما بعد از ۵ سال دیگر دست از این کار کشیدیم و به همان تعداد بسنده کردیم که کم مانده بود نوه ی مان را با آخرین دخترمان و پانصدمین زنمان را با اولین دخترمان و غیره را با هم اشتباه بگیریم و شبانه مرتکب معصیت شویم !! البته این تعداد نفرات نیز به علت کمبود جا در حرم سراها بود . حتی عده ای از آنها در اتاق های وزراء می خسبیدند . متاسفانه در آن اتاق کسی را نگمارده بودیم تا اگر وزرا به ما خیانت کردند به گوشمان برسانند . حال که فکرش را کردیم متوجه شدیم !
منکر : خب با این همه زن چند تا بچه داشتی !؟
فتحعلی شاه: شمار زنان بزور در دست است حال شما شمار اولاد را می خواهید !؟ عجب دل خجسته ای دارید !
نکیر :خب یه ارتش باهاشون درست میکردی !!
فتحغلی شاه: تصمیم این کار را داشتیم اما به بخت خوبمان همه دختر از آب در آمده و ما را از ازدواج بیشتر بی نیاز می نمودند ! در ضمن تهدیدهایی نیز برای پادشاهان عثمانی و روم فرستادیم که با زنان و فرزندان به آنها حمله خواهیم کرد تا آنان از ترس خویش را خیس کرده و مادرشان را طلب کنند . منتها نمی دانیم کدام شیر پاک خورده ای به گوش حرامزادگان رساندند که اهل و عیال ما را همه زنان و دختران تشکیل داده اند . لذا دهان ایشان آب افتاده تقاضای تعجیل در اجرای تصمیممان کردند !!
منکر :تو با این همه زن کی وقت میکردی کارای کشور رو انجام بدی!؟
فتحعلی شاه: خب به این وزراء پول میدهیم که این کارها را انجام بدهند و مزاحم ما و زنانمان و غیره نشوند.
نکیر: خب تو حاشیه نریم . بگو ببینم خرج زندگیت رو از کجا در میاوردی !؟
فتحعلی شاه: خرج زندگی !؟ خب نیک روشن است !!مردم خودشان تقبل مالیات می کردند وما خرج زنان و اولاد و عیش و نوش میکردیم .
منکر: خرج عیش و نوش تورو مردم بیچاره باید بدن !؟
فتحعلی شاه: پس چه!؟ در خزانه ی ما که پولی نمانده ! دیکتاتور یعنی همین ! فکر کردی تفکرات غربی کم الکی هستند ؟!!!
نکیر : بخواب بابا غرب زده ی بیچاره ! تورو نباید با آتیش سوزوند تو رو باید تو قفس گذاشت و دور تادورت رو پر از دختر خوشگل کرد و تو نتونی حتی به یکیشونم دست بزنی ٬ واینطوری تورو روزی هزار بار کشت وزنده کرد.
فتحعلی شاه: درست است که نمی توانیم دست بزنیم ولی چشمهایمان که کور نیست ٬آنها را میبینیم ! تازه همین که اطرافمان را دختر گرفته باشد کفایت میکند.چشم هم یکی از وسایل....!!!!
منکر :این چقدر پرروئه!!!از رو هم نمیره !!!!!
نکیر و منکر پس از ۶ساعت و ۵۳ دقیقه و۱۳ ثانیه جر وبحث تقاضای نیروی کمکی میکنن تا بیان و به این حالی کنن!واحتمال دادن که فتحعلی شاه یک رگه ای از بز داشته باشه !!!
این جریان عواقبی هم داشت:
دو روز بعد : منکر پس از این همه صحبت درباره ی ازدواج و زن میزنه به سیم آخر و یکی از حوریای بهشتی رو تو یه کوچه باریکه گیر میاره و ناگهان یه شاخه گل به اون میده واز اون تقاضای ازدواج میکنه٬ حوری بهشتی هم قبول میکنه و قرار میزارن ساعت ۸ زیر پل صراط همدیگه رو ببینن! اما از اونجا که دیوار موش داره موشم گوش عدل سر قرار منکرات میاد و میگیرن و هردوشون رو میبرن !!
نکیر رو هم در حال تبادل سی دی غیر مجاز با عزرائیل اونم سی دی رپ میگیرن!!!!
***
در حاشیه ی این مطلب باید بگم که وحید (خودم!!) قبل از یوسف یه مطلب به عنوان قسمت دوم نوشت . ولی خب ! یوسف سریع تر عمل کرد و مطلبش رو کامل نوشت بالاخره ! مطلب وحید (خودم!!) در ثبت موقت وبلاگه . بذاریمش یا نه ؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:5 توسط yosef |