تبليغاتX
بهشت زهرا

بهشت زهرا

آماده ی پذیرایی از اموات گرامی شماست

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

آن روز روز دیگری به نظر میرسید . انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست بع دست هم داده بودند تا نفسی که من آنروز صبح می کشم بوی خوش دیگری داشته باشد ! آن صبح ، صبح روز وصال بود . و من آنقدر عجله داشتم که در راه کم مانده بود از زمین جدا و در آسمان پر بکشم . حق هم داشتم . کسی که من پیدا کرده بودم از همه بهتر بود . حاضر بود با همه نداری من بسازد ... همه بدبختی هایم را درک میکرد ... پشتیبانم بود ! حامی ام بود ! بمن قول داده بود اگه موفق نشدیم باز هم با من تا آخر خط بیاد . یکی از هم دانشکده ایهام بود . گفته بود پدرش تو سرمایه گذاری روی خواننده های جوان و تازه کار مثل من است . خودش هم پسر خوبی بود !!! و امروز هم قرار گذاشته بودیم که برویم پیش پدرش (!!!) . دفتر کار پدرش البته . میدونستم همه ی آرزوهایم در حال تحقق بودند . این قدر تند تند قدم بر میداشتم که نزدیک بود بخوزم زمین ! یک جورایی پاهام خیلی سبک شده بودند اما نمی دونم چرا اصلا احساس راحتی نمی کردم . با این حال زیاد اهمیت ندادم و به طرف محل قرارمان پر کشیدم ! واقعا در حال و هوای دیگری بودم ! در خیابان همه با تعجب به پاهای من نگاه می کردند . شرط می بندم از خود می پرسیدند این مرد چی خورده اول صبحی که اینطوری چهار نعل می تازه ؟!!! البته بعضی هم پوزخند ، لبخند یا نیشخند میزدند با دیدن پاهای من ! بعضی هم به زور جلوی خنده شان را می گرفتند ! اما برای من اصلا اهمیت نداشت . وقت هم نداشتم با همه ی آنها یکه-به دو کنم که اِ ! شما چرا میخندی ؟! اگر وقت داشتم که صبح آنهمه با عجله دوش نمی گرفتم و بدون صبحانه راه بیفتم که . بالاخره رسیدم ! نفس در سینه ام حبس شده بود . تمام بدنم یخ کرده بود ! مخصوصا نوک انگشتان پاهام ! عجیب بود . اما با این حال لبخند زدم و به دوستم سلام کردم ... او با چشم غره ای گفت : کوفت و سلام !!! با دمپایی میخوای بری دفتر بابای من ؟!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:52 توسط وحید |