در قسمت قبلی خواندیم :
عزرائیل همین طور که به طرف دربار شاه قدم بر میداشت همینطور از خدا و و حقوقشو یه مشت دیگه از این خزعبلات انتقاد میکرد . بعدش هم رسید و به طرف اتاق آخر راهروی طولانی دربار شاه حرکت کرد . شاه یک لحظه صدای پای اونو شنید و لی قبل از این که متوجه اوضاع بشه زرتی فهمید که مرده !!! ( برای سر در آوردن از چَم و خَم کار (!!) به قسمت اول مراجعه شود - توضیح مترجم !!! ) بعدش هم که خادمش اومد و جنازه ش رو برد پیش طبیب دربار ولی طبیب هم نتونست کاری بکنه و هیکل شاه رفت زیر خاک !!!
: عجب اتاق تاریکیست ! این کدامیک از اتاقهای دربار ماست که خود از وجودش غافل مانده ایم !؟ معلوم نیست این گوساله ها چگونه جرئت کرده اند ما را در این دخمه گذارده و روی پیکر ما خروار ها خاک بریزند ؟! پدر سوخته ها عجب لباس حقیری به ما پوشانده اند ! این جنازه نیز که ما را فیلم کرده ! معلوم نیست مرده ایم ، زنده ایم ؟! اصلا زنهایمان کجایند ؟ ما ۵۰۰ زن نگرفتیم که ما را شبها تنها بگذارند . (!!! - توضیح مترجم ! ) خیر سرمان ... خدایا ... اینان دگر چه هستند ...؟
ادامه ی داستان :
خدایا ... اینان دگر چه هستند ...؟ چه چهره های کریهی ! چه قد درازی حتی از برج مرکزیمان هم بلندتر هستند. اه ! اه ! اه! چه دماغ هایی از دماغ وزیرالوزراء که همیشه با دیدن دماغ شانپانزه مانندش خندمان میگرفت زشت تر است. ولی خدا وکیلی از تلخکمان نیر خنده دارترند. هه..هه..هه...
دهنتو ببند انقدر ورّاجی نکن! فقط به سوال هامون جواب بده!
بگو ببینم اسمت چیه؟!
نام خودتان چیست؟!
اسم من منکره و اینم نکیره !
اینقدر هم سوال نکن و فقط جواب مارو بده!
منکر :اسمت چیه؟!
من فتحعلی شاه قاجار پادشاه سرزمین پهناور ایرانم!
نکیر :اگه تو فتحعلی شاهی حتما منم کوروش کبیرم !!
فتحعلی شاه:مگر من با تو شوخی دارم رعیت فلک زده!!؟
منکر : رعیت خودتی یا دوست من درست صحبت کنا!!! تازه کجای ایران الان پهناوره!؟
فتحعلی شاه:تو مگر تا کنون گربه ای به این بزرگی دیده ای ای مفلوک؟!!
منکر :اگه الان گربه ست یه زمانی ببر بوده / به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده.
نکیر :هوی منکر اون سی دی منو برام بیار دیگه !یه ماهه که بردیش ! من از اون سی دی رپ خیلی خوشم میاد!
منکر : باشه بابا آروم تر!! میدونی که اگه به گوش خدا برسه تیکه بزرگمون نوک شاخامونه . چون گفتن فقط حق دارین سی دی مداحی اونم کریمی گوش کنین!
نکیر : باسه! ولی باید سی دی رو فردا برام بیاری ،چون می خوام بعدش بدم به عزرائیل ،اونم در به در دنبال این سی دی میگرده !
فتحعلی شاه:شما چه میگوئید!؟سی دی دیگر کیست !؟
نکیر : تو ساکت !! بگو ببینم جوونیت رو در چه راهی صرف کردی !؟
فتحعلی شاه:اولش من جوان خوبی بودم ٬اما امان از دوست ناباب ! ما را اغفال کردند که از آن کاخ بیرون بیا و برای خود از شهر دختری انتخاب کن ٬می گفتند دختران طهران زیبا و با وقار هستند . ما هم که از همه جا بی خبر با دوستان در کوچه و بازار گشت و گزاری کردیم . خدای من چه جیگرهایی یکی از دیگری فریبنده تر و بلاتر. دوستانمان به ما گفتند که یکی را انتخاب کنیم٬ ولی مگر میشد که میان آنان یکی را انتخاب کرد . سر انجام یکی از دختران بالا شهر طهران را انتخاب کردیم و به حرم سرایمان بردیم. پس از مدتی دیدیم که هوس دختر دیگری کرده ایم . باز درون شهر رفتیم و به دنبال زیبا ترین گشتیم آرام آرام کله مان داشت سوت می کشید تا اینکه بر اثر فشار نفس یکی را علی الحساب انتخاب کردیم تا بعد . پس از چند بار که ما این کار را کردیم ٬دیدیم که نمی شود هر بار یکی را انتخاب کنیم ٬پس تصمیم گرفتیم که روزانه با یکی ازدواج کنیم ٬که تا الان فکر میکنم حدودا ۵۰۰ عدد شده باشند. البته ما بعد از ۵ سال دیگر دست از این کار کشیدیم و به همان تعداد بسنده کردیم که کم مانده بود نوه ی مان را با آخرین دخترمان و پانصدمین زنمان را با اولین دخترمان و غیره را با هم اشتباه بگیریم و شبانه مرتکب معصیت شویم !! البته این تعداد نفرات نیز به علت کمبود جا در حرم سراها بود . حتی عده ای از آنها در اتاق های وزراء می خسبیدند . متاسفانه در آن اتاق کسی را نگمارده بودیم تا اگر وزرا به ما خیانت کردند به گوشمان برسانند . حال که فکرش را کردیم متوجه شدیم !
منکر : خب با این همه زن چند تا بچه داشتی !؟
فتحعلی شاه: شمار زنان بزور در دست است حال شما شمار اولاد را می خواهید !؟ عجب دل خجسته ای دارید !
نکیر :خب یه ارتش باهاشون درست میکردی !!
فتحغلی شاه: تصمیم این کار را داشتیم اما به بخت خوبمان همه دختر از آب در آمده و ما را از ازدواج بیشتر بی نیاز می نمودند ! در ضمن تهدیدهایی نیز برای پادشاهان عثمانی و روم فرستادیم که با زنان و فرزندان به آنها حمله خواهیم کرد تا آنان از ترس خویش را خیس کرده و مادرشان را طلب کنند . منتها نمی دانیم کدام شیر پاک خورده ای به گوش حرامزادگان رساندند که اهل و عیال ما را همه زنان و دختران تشکیل داده اند . لذا دهان ایشان آب افتاده تقاضای تعجیل در اجرای تصمیممان کردند !!
منکر :تو با این همه زن کی وقت میکردی کارای کشور رو انجام بدی!؟
فتحعلی شاه: خب به این وزراء پول میدهیم که این کارها را انجام بدهند و مزاحم ما و زنانمان و غیره نشوند.
نکیر: خب تو حاشیه نریم . بگو ببینم خرج زندگیت رو از کجا در میاوردی !؟
فتحعلی شاه: خرج زندگی !؟ خب نیک روشن است !!مردم خودشان تقبل مالیات می کردند وما خرج زنان و اولاد و عیش و نوش میکردیم .
منکر: خرج عیش و نوش تورو مردم بیچاره باید بدن !؟
فتحعلی شاه: پس چه!؟ در خزانه ی ما که پولی نمانده ! دیکتاتور یعنی همین ! فکر کردی تفکرات غربی کم الکی هستند ؟!!!
نکیر : بخواب بابا غرب زده ی بیچاره ! تورو نباید با آتیش سوزوند تو رو باید تو قفس گذاشت و دور تادورت رو پر از دختر خوشگل کرد و تو نتونی حتی به یکیشونم دست بزنی ٬ واینطوری تورو روزی هزار بار کشت وزنده کرد.
فتحعلی شاه: درست است که نمی توانیم دست بزنیم ولی چشمهایمان که کور نیست ٬آنها را میبینیم ! تازه همین که اطرافمان را دختر گرفته باشد کفایت میکند.چشم هم یکی از وسایل....!!!!
منکر :این چقدر پرروئه!!!از رو هم نمیره !!!!!
نکیر و منکر پس از ۶ساعت و ۵۳ دقیقه و۱۳ ثانیه جر وبحث تقاضای نیروی کمکی میکنن تا بیان و به این حالی کنن!واحتمال دادن که فتحعلی شاه یک رگه ای از بز داشته باشه !!!
این جریان عواقبی هم داشت:
دو روز بعد : منکر پس از این همه صحبت درباره ی ازدواج و زن میزنه به سیم آخر و یکی از حوریای بهشتی رو تو یه کوچه باریکه گیر میاره و ناگهان یه شاخه گل به اون میده واز اون تقاضای ازدواج میکنه٬ حوری بهشتی هم قبول میکنه و قرار میزارن ساعت ۸ زیر پل صراط همدیگه رو ببینن! اما از اونجا که دیوار موش داره موشم گوش عدل سر قرار منکرات میاد و میگیرن و هردوشون رو میبرن !!
نکیر رو هم در حال تبادل سی دی غیر مجاز با عزرائیل اونم سی دی رپ میگیرن!!!!
***
در حاشیه ی این مطلب باید بگم که وحید (خودم!!) قبل از یوسف یه مطلب به عنوان قسمت دوم نوشت . ولی خب ! یوسف سریع تر عمل کرد و مطلبش رو کامل نوشت بالاخره ! مطلب وحید (خودم!!) در ثبت موقت وبلاگه . بذاریمش یا نه ؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:5 توسط yosef |