اااااااااه ! آخه چقدر من جون بکنم ؟ چقدر کار کنم ؟ مگه من چقدر انرژی دارم ؟ والا اگه میتونستم همون یه هفته ی اول زرتی استعفا می دادم بره پی کارش ! اصلا مگه من چقدر در ماه حقوق میگیرم که ازم انتظار داره در هر دقیقه ۸۰ نفر رو بکشم ! تازه ! اونم با راههای گوناگون ! والا اینیشتین هم که بنده ی خودش بود اینقدر در کار طراحی قتل خلاق نبود ! اونم جون چه کسایی !! یارو اندازه ی موهای سر من زن داره ! حتی یه بار یادمه سر این موضوع که دختراش رو با نوه هاش و زن هاش رو با دختراش اشتباه گرفته بود کلی بهش خندیدیم !! در این حد که کلیه ی جهاز هاضمه م به دستگاه گوارشم پیچیده بود ! حالا وقتشه که جونشو بگیرم ! ولی خدا وکیلی حیفه ! کرکره ی خنده ی مردمه ! تا حالا به برنامه های مهران مدیری اینقدر نخندیده بودم !!! ولی خب ! چه کنم که دستور از بالاست ! از کجا معلوم ! شاید اگه نکشتمش ، اون اجل من بشه ! نه ! میدونم چیکار کنم ! *** ادامه ی داستان در آپ بعدی...!
...او همچنان در جاده های خیس زمین قدم میزد ... تا به مقصد رسید ...
***
صدای پایی از توی راهرو به گوش می رسید . از نرمی صدای پا معلوم بود کفش شخص پاشنه ندارد ! پس از زنهای متعدد فردی که در اتاق باشکوه آخر راهرو خوابیده است ، نیست ! صدای پا نزدیک میشد ... او از خواب پرید . در به شدت به دیوار کوبیده شد . یک لحظه خیلی کوتاه چهره شخص را دید سپس خیلی عجیب از تخت به زمین افتاد . وقتی بلند شد شخصی در اتاق نبود ...چیزی که می دید مطمئنا واقعیت نداشت...او بر روی زمین افتاده بود اما بدنش روی تخت هنوز خوابیده بود ...
بار دیگر در به شدت کوبیده شد...خادم پیر جنازه ی پادشاه را گریان از روی تخت بلند کرد و به خانه ی طبیب دربار برد . نمی توانست از جسم خود بگذرد . دوان دوان پشت سر خادم به سوی سرسرای خروجی دوید . به خانه ی طبیب رسیدند . اما...او مرده بود .
عجب اتاق تاریکیست ! این کدامیک از اتاقهای دربار ماست که خود از وجودش غافل مانده ایم !؟ معلوم نیست این گوساله ها چگونه جرئت کرده اند ما را در این دخمه گذارده و روی پیکر ما خروار ها خاک بریزند ؟! پدر سوخته ها عجب لباس حقیری به ما پوشانده اند ! این جنازه نیز که ما را فیلم کرده ! معلوم نیست مرده ایم ، زنده ایم ؟! اصلا زنهایمان کجایند ؟ ما ۵۰۰ زن نگرفتیم که ما را شبها تنها بگذارند . (!!! - توضیح مترجم ! ) خیر سرمان ... خدایا ... اینان دگر چه هستند ...؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:30 توسط وحید |