تبليغاتX
بهشت زهرا

بهشت زهرا

آماده ی پذیرایی از اموات گرامی شماست

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

نام : وحید خان مغول
وحشی ترین و بی رحم ترین سردار چنگیز خان مغول (حتی وقتی چنگیز یه باره می دیدش خودش رو خیس می کرد). به علت قیافه ی دهشتناک که دست دراکولا رو از پشت بسته. با سیبیل های از بنا گوش در رفته و دندانهایی مانند نهنگ ( که تو عمرشون مسواک ندیدن ) با چشمهایی مانند وزغ های سمی آفریقای شمالی که چندین رگ خونین در آن جریان دارد و گوشهایی ماهی تابه ای و جنگلی از مو در سر و صورت که زیستگاه انواع و اقسام جانوران موزی است. با قدّی زرافه گونه وهیکلی مانند تیرانازاروس . دانشمندان سنش را به دوره های قبل از عصر یخبندان (ولی عجیبه که چرا با دایناسور ها منقرض نشده؟!). امّا چهره ی وی همچنان جوان وشاداب نشان میدهد(معلوم نیست چه کرمی استفاده میکنه؟!)
این وحشی خون آشام و لشکرش هنگام لشکر کشی به ایران به روستای دنبه آباد پشت کوه رسیدند.
زمانی که وحید خان مغول برای تفریح به حوالیه روستا رفته بود . دختری کوزه به دوش را دید که از چشمه آب می آورد. و وحید خان در همان نگاه اول عاشق دختر شد و یک غش کره زد ! از اون روز به بعد افتاد ردّ کار دختره و زاغ سیاشو چوب می زد.
یه روز که دختره داشت به لب چشمه می رفت . یه باره وحید خان مغول جلوش درومد. دختر ازترس دیدن این دیو بی شاخ و دم ۶.۷ تا غش با هم زد (از اون غشا !! ). وحید خان هم برای اینکه دختره رو بهوش بیاره اونو تو چشمه انداخت(مردم آب می ریزن این دختره رو میندازه تو آب ). پس از بهوش آمدن دختر وحید خان یک گلدان کاکتوس به وی هدیه داد و نام او را سوال کرد.
دختر گفت: آتوسه خاتون . وگونه هایش گل انداخت.
نام : آتوسه خاتون
با دماغی کدو تنبل مانند . چشمانی همچون چشم موش کور و دهانی اُشتر مانند و گوشهایی چو گوش فیل وصورتی مانند اورانگوتان و هیکلی کرگدن گونه.
در به در دنبال شوهر می گرده . اما متاسفانه به چشم هیچ کس نمیاد . (حالا من موندم این وحید خان چه طوری از این عجوزه خوشش اومده ؟! )
خلاصه پس از چندین بار خلوت های عاشقانه تصمیم می گیرن که وحید خان بیاد خواستگاری .

روز خواستگاری :
وحید خان دم در خونه ی آتوسه خاتون با یک دسته ی بزرگ گل زرد ( نشانه ی تنفر ) در میزنه . اما کسی در رو بر روی او باز نمی کند. وحید خان پس از محاصره ی ۴۸ ساعته ی خانه آنها با کمال آرامش در را میشکند و وارد خانه می شود.
پس از مذاکرات متعدد به این نتیجه میرسند که ایران باید غنی سازی اورانیوم را متوقف کند (چه ربطی داشت؟! ). امّا پدر آتوسه خاتون قبول نمی کنه و میگه که آتوسه خاتون میخواد درس بخونه. وحید خان مغول هم همون موقع پدر آتوسه رو تا میکنه و از پنجره پرتش می کنه بیرون و خودشون قول و قرار عروسی رو میذارن .
 
چنگیز خان مغول پس از فهمیدن این موضوع نفس راحتی میکشه که دیگه خو دش رو از ترس وحید خان خیس نمی کنه و وحید خان مغول رو اخراج می کنه . وحید خان هم که پس از عاشق شدن به جز آتوسه کس دیگه ای رو نمی دید هیچ عکس العملی انجام نمی ده. 
پس از عروسی آن دو (وحید خان مغول و آتوسه خاتون ) سوار بر دو کفتار پیر به سوی جنگل و زندگیه درآن حرکت می کنند و از آن به بعد با خوبی و خوشی بالای یک درخت سکویا مانند دو کبک عاشق با هم زندگی میکنند .
 

این مطلب بدون شرح می باشد !!!
این داستان کاملا غیر واقعی بوده و زاییده ی ذهن مخدوش ، مغشوش ، مدهوش و مصدوم یوسف جان است . لذا هر گونه تشابه اسمی افراد اصلی این داستان با افراد واقعی ( از جمله ی من بد بخت ! ) از طرف نویسنده تکذیب می شود ! ( یوسف : به جون بابام ! )

چاکریم : وحید خان مغول !!! ( اثر تلقین ! )

  

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 17:54 توسط yosef |