خیلی دوستت دارم ! فقط منتظرم وقتش بشه اون وقت...منتظر واسه وقتیکه تو رو توی آغوشم بفشارم . تو باورت نمیشه من پیشت هستم ! از خوشحالی (!!!) نمی دونی چی کار کنی . بعد که خوب چشماتو مالوندی و متوجه شدی که من کنار توام ، وقت اون میرسه که من به آرزوم برسم ! نمی تونم تحمل کنم . اول از پاهات شروع میکنم... الان دیگه پاهات کاملا بی حس اند . من همین طور دارم ادامه میدم . اما چشمای تو سرد و بیروح فقط به یکجا خیره شده . فکرشم نمیکردی من اینطوری باشم نه ؟! من که اینقدر... هر کس بفهمه من امشب چه بلایی به سر تو آوردم برات گریه می کنه . از اینجا به بعد می سپارمت دست دوستام . اونا کارشونو خوب بلدن . وقتی تو رو توی اون جای تنگ و تاریک گیر انداختن ازت چند تا سوال می پرسن بعد نوبت اونا میشه که کارشون رو با تو تموم کنن . اون قدر گرم اند که تو نمیتونی گرماشونو تحمل کنی . دیگه اطرافتم آتیش می بینی بعد اونا تو رو ول می کنن . تو بدون هیچ لباسی داری دنبال خونه میگردی ، فقط یه ملافه سفید دور بدنت پیچیدی و از فرط ناراحتی وپشیمونی گریه می کنی ! اونم از ته دل گناهکارت !
دوستدارت : عزرائیل![]()
![]()
![]()
یوسف : اونکه تو بی جنبه ای بر همه مبرهنه ! ولی در کل ......یدی به مطلب !
وحید : آره بدبخت ! اگه تصحیحش نمی کردم که با تصمیم کبری عوضی میگرفتنش !!
یوسف : مشکل از خودشونه !
وحید : مشکل از خودشونه ؟! حالا خوبه تو اون بالا میخواستی بگی که با در آغوش کشیدن طرف چشاش سیاهی میره ! کدوم موجودی دوستش رو طوری فشار میده که چشماش سیاهی بره ؟! اصلا ریتم مطلب بهم میخورد ! اون حس غافلگیر کردن رو از دست می داد ! حالا خوبه من خودم « چند تا داستان اینجوری ! » واسه مجله نوشتم ها ؟! نکنه تو قل مرادی ؟! خب مسلمه ! اوه ! مسلمه که تو قل مرادی ! خدایا ! هم اکنون ما را بکش !
یوسف : ها ؟! ها ؟! ... خب عزراییل وقتی میاد جون طرف رو بگیره نمیاد که احوالپرسی کنه باهاش ! زرتی خفه میکنه یارو رو !
وحید : توی اسب گاگول مخ پنج زاغارت که از اون اول نمی خواستی به همه بفهمونی که یارو عزراییله مجید جان ! دلبندم !
یوسف : حیف یه نفر گفته چیزی بهت نگم ! وگرنه بهت می گفتم : وزغ بنفش مایل به کرمی !
وحید : خاک تو سرت که زرتی کم آوردی ! بدبخت ! بیچاره ! مفلس ! مفلوک !
یوسف : خودتی بدبخت بیچاره باباش خبر نداره !
وحید : من دیگه عمرا ادامه نمیدم . چون یوسف کم آورده و اگه قرار باشه تا آخر همین خزعبلات رو بگه مطلب بی مزه میشه !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 17:31 توسط yosef |