تبليغاتX
بهشت زهرا

بهشت زهرا

آماده ی پذیرایی از اموات گرامی شماست

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

... وحید : تو برا چی به من گیر دادی که این مطلب وا مونده ی کوفتی رو بنویسم !؟ آخه اسب ! گوساله ! نخاله ! ( و یه سری چیزای دیگه ! ) خب ساعت ۹ خرفت کودن شفت چل کج ! به جان خودم من کار دارم ! الان این شصتادمین مطلبیه که داری منو مجبور به نوشتنش می کنی ! مگه من چه گناهی کردم که قراره این بی صاحاب مونده رو با تو درست کنم ؟! چرا دست از سرم بر نمی داری خب ؟! فردا امتحان عربی دارم یه کلمه هم نخوندم جان یوسف ! ای ی ی ی ی ی خدا !!!!!!!!!
یوسف : با سلام ! اولا می دونی که هر چی گفتی خودتی ! دوما ! خود خرت همه ی مطالبو به جای ثبت حذف کردی .
وحید : خب بدبخت کردی منو ! خوبه حالا توی (....) فقط ضر می زنی و این من فلک زده ی بیچاره م که دارم تایپ می کنم ! آخه اون خزعبلات مسخره ارزش چسبوندن رو در توالت هم نداشت ! چه برسه تو این وبلاگ ! اینایی که تو گفتی رو قبر هم بنویسی طرف کلا از به وجود آمدن و زندگی کردن و مردنش پشیمون میشه !
یوسف : هدف منم همینه دیگه !
وحید : آخه بیچاره ! تو هدفت کجا بود ! هدف چیزیه که ازش یه تصور ثابت داشته باشی . بدونی میخوای چه شکری بخوری ! ولی تا اونجا که من می دونم از فرو رفتگی انگشتای من بیچاره و پاک شدن کل حروف صفحه کلیدم مسلمه که تو تا حالا با این هدف کوفتیت پدر پدر پدر پدربزرگ منو در آوردی !
یوسف : هدف تو از ساختن این وبلاگ چیه ؟
وحید : مگه من این وبلاگ رو ساختم ! من خیر سرم برای خالی شدن عقده های تو این وبلاگ رو واسه توی الاغ ساختم که بری دست از سر این وبلاگ من برداری ! بعد گفتی تو هم بیا ! من خر هم از کجا می دونستم تو میخوای این بلاها رو سر من بیاری ؟!
یوسف : کاملا تکذیب می کنم ! خودت گفتی بیا وبلاگ بسازیم  تا دعوا تو وبلاگ خودتو به این یکی منتقل کنیم .
وحید : چرا چرت و پلا (!!!) میگی ؟! ما که دعوای نداشتیم تو وبلاگمون ! (مانا خدا بگم چیکارت کنه که اینو انداختی به جون من ! ) ما داشتیم مثه آدم عشقولانه در میکردیم واسه خودمون که تو مثه جن افتادی بالا سر ما و با این نظرای مزخرفت وبلاگ ما رو به گند کشیده و واسه من زیر آبی رفتی !
یوسف : حالا راستشو بگو ... واسه چی این وبلاگ رو ساختیم ؟
وحید : ها ؟! چی میگه ؟! واسه چی ساختیم ؟! نه خب ! جدا از شوخی هدف مون از ساختن این وبلاگ آشنا کردن تو با بروبچز مجله و ارتباط بیشتر من با اونا ضمن اداره ی این وبلاگ با کمک تو ، بهترین دوستم بود ! ( دچار قحطی می شُویم ! )
یوسف : البته بیشتر هدف من اینه که بچه ها رو به جون همدیگه بندازیم و بهشون بخندیم !
وحید : چه هدف شرافتمندانه ای ! اونوقت من باید چیکار کنم اینجا ؟!
یوسف : بیا با هم خوش باشیم !
وحید : من متوجه نشدم !
یوسف : به دکل کشتی !
وحید : من دیگه عمرا بقیه ی مطلب رو تایپ نمی کنم !
یوسف : ...... !

واسه شروع این مطلب مسخره رو از یوسف داشته باشین ! یه مطلب خوب طلبتون ! به نظر من یوسف به درد حفر چاه میخوره !
یوسف : یا به درد کندن قبر تو !
ـ دقیقا به نکته ی جالبی اشاره کردی ! من یقینا مرگ و دیدار با عزراییل رو به ادامه دادن با تو ترجیح میدم !

بای

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 21:29 توسط وحید |